تبليغاتX
نسیـــــم عـشـق

نسیـــــم عـشـق

دوست داشتنی ترین ...

ماهی سیاه کوچولو

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت: ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/28ساعت   توسط اسی  | 

زندگی زیباست اگر زیبا بنگری

لحظات را به سرعت طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم که خوشبختی همان لحظات بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت   توسط اسی  | 

زلال باش

از خدا پرسيدم ... ،

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد : 

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، 

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، 

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن ، 

وهيچگاه به باورهايت شک نکن . 

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . 

پرسيدم ، 

آخر .... ، 

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : 

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، 

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. 

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . 

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. 

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : 

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، 

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، 

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند ... 

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، 

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، 

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : 

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، 

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، 

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

تلسون ماندلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت   توسط اسی  | 

کـــــــــنـــــــــکــــــــور

و آنگاه که غول کنکور زاده شد و بر سر صراط خانه علم  (دانشگاه) قرار گرفت شاید هیچ والدینی آنروز ندانست که چگونه فرزندانشان در این راه چزانده خواهند شد. لیکن هنگام ستیز برای عبور از 235 خان در 2 ساعت و چند دقیقه بود که مردم دریافتند کاری باید کرد . اینجا بود که کلاسهای کنکور کشف شد تا شوالیه ها (داوطلبان) در آن رموز ستیز با  این غول بی شاخ و دم را فرا بگیرند و ضربات پیاپی (تست ها) وی را دفع نمایند. تا شاید بتوانند بر آن فائق آیند.

اما این غول در هر دوره قوی تر ، چالاک تر و البت مفهومی تر می شد و شکست دادن آن کاری  دشوار تر .

این غول هر ساله قربانیان کثیری می گرفت زیرا ترفند های نویی ابداع می کرد (از جمله زبان سال 88 که بجای یک ریدینگ دو ریدینگ رو کرد و خیلی ها غافلگیر شدند)

خیلی ها بر سر مبارزه با این غول تا مرز نابینا شدن پیش رفتند و شعارشارشان این بود " باید تلاش کرد"

حال چند روزی بیش برای رفتن به میدان رزم نمانده  امیدوارم آماده باشی.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت   توسط اسی 

نگذار که به آرامی بمیری ...

به آرامی آغاز به مردن می کنی  

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش

و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند

دوری کنی ...

 

آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویا ها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

 

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری ...

شادی را فراموش نکن

 

" پابلو نرودا "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/04ساعت   توسط اسی  | 

یک کلمه از پسر عموی عروس ...

سال نو همگی قبول درگاه حق

انشالله از تحویل سال نو استفاده بهینه را ببرید

شوخی کردم عیدتون مبارک


اشعار منوچهری درمورد عید نوروز
آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سیه روی سمن بوی داد
گیتی گردید چو دار القرار
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند
کبکان بر کوه به تک خاستند
بلبکان زیر و ستا خواستند
فاختگان همبر میناستند
نای زنان بر سر شاخ چنار
باز جهان خرم و خوش یافتیم
زی سمن و سوسن بشتافتیم
زلف پر یرو یان بر تافتیم
دل ز غم هجران بشکافتیم
خوبتر از بوقلمون یافتیم
بوقلمونیها در نوبهار


دوباره عید رسید و یک ورق از دفتر زندگی ما کنده شد  "غصه گذشته را نخور و بفکر آینده باش " بیا به خود قولی بدهیم  که اگر در ورقه یا ورقه های کنده شده قبل هرگونه مشق زندگی خود را نوشته باشیم تلاش کنیم بهتر و بهتر از قبل با خطی خوش و زیبا شروع به نوشتن کنیم  و آنگونه بنویسیم که دیگر نیازی به تغییر نوشته های خو نبینیم  .  به امید آنروزی که با کنده شدن ورق های زندگیمان احساس غرور کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/25ساعت   توسط اسی  | 

آفتابگردان

   ... و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود. می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند، و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند، و تا شامگاهان، همچنان روی بر او نگاه می دارد و با او می گردد. آنگاه تازه فهمیدیم که چرا به او می گویند«آفتابگردان»!

   و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد "حقیقت" بود، آفتابگردان را نکو داشتیم، و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم، و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم؛ بلکه تنها به نشان آرزویی : «ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم.»

و اگر غیر از این بود، او هرگز نمی پذیرفت!

"برگرفته از کتاب آموزشی اندیشه سازان"

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت   توسط اسی  | 

عشق و ثروت و موفقیت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/08ساعت   توسط اسی  | 

یک سخن ....

زمانی که  احساس کردید در وضعیت دشواری گیر کرده اید

به یاد داشته باشید که وضعیت می تواند دشوارتر بشود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/04ساعت   توسط اسی  |